تبليغاتX
رودخونه

رودخونه

ادبیات -شعر

لباس کهنه ی شعرم غمی نو در بغل دارد
نمی بایدغم قالب، به سبکی که غزل دارد

لباس فاخر معنی به اندام سخن زیبد
طراوت خیزد از فکری که ذوقی ماحصل دارد

گسست محتوا را در سواد صفحه می بینم
امیدِ مو ندارد کس، طبیبی گر کچل دارد!

نه هر"نو" تازه گرداند ضمیر طبع مشتاقان
شراب کهنه تاثیری فزونتر از عسل دارد!

به وادی سخن باید "عمل آموز" می بودن
که روگردان نمیگردد به دل هر کس امل دارد

بنای فکر خود جانا تو وقف استواری کن
نباید خانه ای سازی که در زیرش گسل دارد

هنر، بیگانه از درک مخاطب "هیچ" میباشد
دریغا شعر مستحکم دریغا بد بدل دارد

به شعرم رخنه ها دارد غم خاموشی مردم
نگوییدم: مگو عاکف! خطرها محتمل دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:39  توسط عاکف  | 

غم و شادی ز هم بگسسته باشد
نصیب ما غم ِ پیوسته باشد

در ِ شادی به جمعی باز، لیکن
به خلقی مرز غم بشکسته باشد

«تب رویش» توقف کرده در گل
به باغ انگار بلبل خسته باشد

کجا لنگر فکندی شادمانی!
به انفاس تو دلها بسته باشد

یکی "بالانشین" و  امر دارد 

یکی در "فقر"، او برجسته باشد

يکی گردن نهد بر هرچه بيند
یکی در گردنه سردسته باشد!

به خلقی تکه نان در سفره مرغ است
به ایشان دانه ارزن پسته باشد

به بیش از نیم ِ ملت این مصیبت
و جمعی از مصیبت رسته باشد

شتابان می رود عمر گرانم
ولی اسب مراد آهسته باشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط عاکف  | 

آشیان در دل ما کرده وطن نام تو بس!
به تلاطم شده اهریمن از آرام تو بس

نحسی سیزده را ضرب ِ صد ار بشماریم
میشود فهم چنین کرد که: آلام تو بس

ای گران وصله ی جانم که بزرگی و سترگ!
چون شکر باد ز "فرهنگ وفا" کام تو بس

سفلگان با تو مروت ننمودند ای خاک!
از شغالان نرَمد شیر خوش اندام تو بس

"آریوبرزن ِ" نام آورت ای خاک کجاست؟
به فرومایه دهد درس ز اقدام تو بس

حد پامیر تو را با مژه روبیم به غرب
از پلیدی بزداییم کف و بام تو بس

از خرافات و پلشتی به میان، فاصله شد
ما گره خورده به خویشیم ز الهام تو بس...

******************
تقدیم به همه ی آنانی که وجودشان از مهر ایران لبریز است و منشاء آشفتگی آنرا میشناسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 2:10  توسط عاکف  | 

دامن سبز بهاران، به غم آلوده مباد

تا بُوَد  واژه ی اندوه، دل آسوده مباد

 

صفحه پرداز ازل مژده دهد بر همگان

تا که مهر است روا، طبع تو فرسوده مباد

 

آيه ی رويش ِ گل از دل بلبل جاريست

جز ارادت، سخنی هیچ به محدوده مباد

 

هر کجا  پیرهن ِ گل به تن آراید و،" سنگ"

در تکاپوی بهار عنصر مطروده مباد

 

در رگ رود زمان گشته شناور سرما

دی رَوَد بهمن و اسفند که بیهوده مباد

 

"غم"گذاریم بدین آمد و شد، تا "لبخند"

عمر ِ چون سلسله را حلقه ی مفقوده مباد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 4:18  توسط عاکف  | 

آرزو می پرورانم...

گریه را در پای دشمن ریختم دیگر نماند
از کیان فرهی خاکم مگر بر سر نماند

سینه  چاکی  را چنان وسعت بدادم از جنون
در کتاب مخلصی شاید چو من چاکر نماند

شادمانی وطن را ظلمت غم بر گرفت
تاک ما خشکیده شد هم ساقی و ساغر نماند

بوسه بر دست سفیر غم زنم از بخت بد
بد به حالم در نگاهم فرق مس با زر نماند

آنچه خود دارم به ویرانی کشم با دست خود
آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند

بر سیاهی دل گشودم رخت بر بست از میان
خور ازین اندوه، بگرفتست شاید در(1)نماند

دشمنم در حیرت است از جانفشانی کردنم
بهتر از من شاید او را هیچ در باور نماند

آنکه تا دیروز رهزن بود و دزدی می نمود
ملک یزدان در امان از او ولی آخر نماند

---------------------------------------
(۱) در گرفتن= آتش گرفتن

 

مستِ مینا

گرچه ساکت بود شب با جلگه، شبنم ماند از او
بر حریر چهره ی گل، یک کمی نم ماند از او

خلوت دیشب پر از راز شکفتن بود عجب
در کتاب حس من تفسیر محکم ماند از او

«شهر» خواب آلوده است دیگر نمی خیزد سروش
حال بغض اندود ما را اشک مرحم ماند از او

فاش می خواند چکاوک نوبت دی سر رسید
فرصت بهمن گذشت و توده ی غم ماند از او

مستِ مینا را چه حاجت کهنه گردد تا که مِی
تازه شد دلبستگیها رنگ عالم ماند از او

دفتر مشق ِ شبِ ما خط خورَد با کلک او
حاضرم در مکتب درسی که همدم ماند از او ...

ــــــــــــــــــــــ

"واژه" احساس مرا مزمزه میکرد
قلم میدانست
که سیاهی درون از بدی باطن نیست
پاره ی پاکت سیگار
کفایت میکرد
تا که بالغ بشود کودک شعرم شاید
چه بسا یک غزلی زاده شود
می توان برگ گلی را چو کتابی فهمید
می توان جلگه شدن آن طرف رود خیال
میتوان دخترکی بود
که کاکل بسپارد به نسیم
می توان بادکنک داد
به دست پسری سر به هوا
می توان...
می توان اینهمه را رنگ تجسم بخشید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:19  توسط عاکف  |