کبوتر سوی " آزادی" چگونه بال بگشاید؟

 

"قفس" دلتنگ ِ آواز ِ قناری می شود اینجا

و تلخ اندوه ِ خاموشی، چه جاری می شود اینجا

 

کبوتر سوی " آزادی" چگونه بال بگشاید؟

ز شهبازی که سرمست از شکاری می شود اینجا

 

ازین جلاد بی همتا، مروت جستجو کم کن!

گرامی عمر ِ آدم صرف خواری می شود اینجا

 

کدامین ساده می رقصد به ساز ناهماهنگ ِ

سخن پرداز ناقابل که قاری می شود اینجا

 

پس از پاییز طولانی، بریزد اضطراب از دل

که فرداهای بیداری بهاری می شود اینجا

 

مبارک باشد آنروز رهایی ای سبکبالان!

که از دستان دارآلوده عاری می شود اینجا

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم

 

با افتخار و سرور به اطلاع دوستان گرامی ام می رسانم غزل زیر بعنوان سرود ملی اتحادیه ی کشورهای فارسی زبان مورد استقبال دوستداران همگرایی  در سه کشور فارسی زبان یعنی ایران -تاجیکستان و افغانستان قرار گرفته است. اگر چه پیشتر این غزلم را تقدیم حضورتان کرده ام اما به لحاظ خبر رسانی آن را دوباره تقدیم میدارم

با آرزوی تحقق یگانگی برای فرزندان رودکی-فردوسی و مولانا


من از تاریخ «پامیر»م من از نسل دماوندم
من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم

من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم

«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم

به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم

نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م

بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم

چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته می گویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم

سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود می بندم

تسلیت

خبر غمباری بود

مرگ ناباوارنه ی عزیزانم الناز و طیبه، بار غربتمان را سنگین کرده و همه ی ما را به ماتم نشانده مهدی جان ! این مصیبت جانکاه  را به شما و عرفان عزیزم تسلیت عرض میکنم و برای  آنان آرامش ابدی و برای بازماندگان شکیبایی آرزو می کنم:

 

با رفتن تو چقدر من غم دارم

لبخند به زندگانی ام کم دارم

الناز ِ پدر! من از تو غافل نشوم

یادت به دلم چو کوه محکم دارم

 

ای مادر ِ مهربان، فداکار همسر !

ای در صدفِ حیاتِ مهدی گوهر

با حادثه ی نبودن ِ تلخ ِ تو من

هیزم شده ام در آتش و...خاکستر

 

لوتِ بی آب و علف، ترچمه ی دستانی...

قلکم پر شده از سکه ی درد
و دلم انباریست
که در آن
"ضابطه"
انباشته از تنهاییست
اعتباری به حساب دل من نیست اگر
می دانم:
لوتِ بی آب و علف
ترچمه ی دستانیست
که "تبر"
معجزه ی آنان است

ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم

خواهش بارانی محکوم را حس می کنم
معنی پرونده ی مختوم را حس می کنم


بی نصیب از شادمانی لیک از عمق وجود
چوب دار و حلقه بر حلقوم را حس می کنم


جرممان اینست میخواهیم ما تا ما شویم
ترسها دارد "ولی"...مفهوم را حس می کنم


"سرب" داغ و سینه لبریز از جهانی آرزو
من پیام دختر معصوم را حس می کنم


نقشه ها دارند اوباشان ِ بر ترک ِ موتور
ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم


اتهام "دشمنی" بر ما دهد دشمن پرست
در نگاهش میوه ی مسموم را حس می کنم

در مسير رود تا دريا فراوانست کمين

سر به زير آرد درخت ار بار ِ بسيار آورد
سرو سرکش کم ببخشد سايه اش را بر زمين


کوشش پيوسته بايد تا به دانايى رسى
در مسير رود تا دريا فراوانست کمين


گفتگو را بر حرير فکر آرا تا رهى!
ورنه از پرهاى قو خوابى نگردد مخملين


بر حذر باش از تفاخرهاى لرزان و ضعيف
کاخ ِ «بد پى» زود ريزد، سقف اگر هم آهنين


کوش تا دل نشکنى و شادمانى آورى
يک جماعت را کند افسرده يک فرد غمين


جايگاه خويش را اندازه دار از حٌسن ظن
با درشتى در سخن شخصى نمي گردد وزين

ادامه نوشته

با تو  چه دلپذیر اگر غرق گناه می شوم

تا غزل نگاه تو چشم به راه می شوم
از سر شوق دیدنت جمله نگاه می شوم

قافیه در صفوف غم ،گم شده کو نشانه ای
خانه بدوش خسته ام "واژه پناه" می شوم

حس ارادت  مرا رد نکنی بسادگی
مضطرب از عداوت توده ی آه می شوم

داده ام اختیار خود دست دل آنچنان ولی
کودک سرکشم مگر  با تو براه می شوم

دربدرم که سر رسد مهلت بی تو بودنم
ساده سخن: شتاب کن! سخت تباه می شوم

سجده برم به چشم تو تا به برت نشانی ام
با تو چه بی نیاز از سنگ سیاه می شوم

بی تو «بهشت» خالی از جاذبه است بیگمان
با تو  چه دلپذیر اگر غرق گناه می شوم

ماهِ خیال سر رسد عاکفِ بی ستاره را
بی تو اگرچه سائلم با تو چو شاه می شوم

خوب است در نگاهم حتا که بد نمایی

دل داده ام به عشقت باید مدد نمایی
اوراق هستی ام را بر خود سند نمایی


عشق است و بی ریایی اندازه اش چه دانم
آغوش مهربانت بگشا که قد نمایی


در کهکشان چشمت من یک جهان امیدم
حجم تعلقم را باشد رصد نمایی

 
هرجرعه خنده ات را بر سر کشم چو دُردی
دردم اگرچه صدها بر من تو سد نمایی


طوفان عشق از آن دم کوبد قلمرویم را
آرامشم به موجی جزری و مد نمایی


مستی دهد نگاهت دستی بده بدستم
طرح ارادتم را رنگ ابد نمایی


باور نمی نمایم رنجی کشم ز دستت
خوب است در نگاهم حتا که بد نمایی


وقت ستاره چیدن از آسمان چشمت
یاد آرمت که دامن شکل سبد نمایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به همسایه تر از سایه به من

بر طناب عشق آویزم چه باکم از سقوط

دیگران را تا حریم خلوت ما راه نیست

قدرت پرواز در طوفان عشق از کاه نیست

 

در صدف غلتیده مروارید اگر از حکمتی ست

لذت صید گهر را بیخبر آگاه نیست

 

طبع مشتاقم به استغنا رسد از مهر تو

پرتو روی توام باشد نیاز ِ ماه نیست

 

بر طناب عشق آویزم چه باکم از سقوط

ترسم از افتادن اینجا در مغاک چاه نیست

 

درد اگر بنشیندم از زخمها خوش دارمش

همدم چشم تو را بر روی لب یک آه نیست

 

دم غنیمت میشمارم باش شاهد از قضا

حالتی دارد گدا در پیش تو در شاه نیست

 

صحبت از حال است و از ماضی و فردا کی کنم 

آگهی از حال من اغیار اگر آگاه نیست

پُر بُود از آرزو بالی که آسان پر گرفت

گیسوان آرزویم رنگ خاکستر گرفت

در کویرم رودها خشک و تب بستر گرفت

 

دل به تار ِ غم، چنان چنگ از ته دل میزند

زخمه ها انگار زخم از واعظ منبر گرفت

 

بشکنید ای نارفیقان شیشه ی صد تکه را

سنگ بیرحم از سخاوت قسمتی کمتر گرفت

 

دام صید ار می نهی هشدار در اصل بقا

پُر بُود از آرزو بالی که آسان پر گرفت

 

میل مرواید، پایم  را چنان تا ورطه برد

صیدِ گوهر مینمودم جان من گوهر گرفت

 

ای تجارت پیشگان ِ رنگ ! من ببریده ام

دستهایم را  ز دستانی که ام ساغر گرفت

 

مِهر از او عاکف مجو مُهرش به پیشانی ریاست

وعده ی مس میدهد او گرچه عمر زر گرفت

شبیه باغبانان من تبسم میکنم باز آ

شبِ شعر نگاهت را تکلم میکنم باز آ

میان واژه، نامت را ترنم میکنم باز آ

 

کلاف پیچ در پیچ  ِ بساطِ آرزویم را

نباشد نازنین من که من گم میکنم باز آ

 

بیاد غنچه ات بر لب، گلستانی به دل دارم

شبیه باغبانان من تبسم میکنم باز آ

 

تو نزدیک منی حتا هزاران فرسخ ار دوری

به"سختی"رو... وَ پشتم بر تنعم میکنم باز آ

 

خیالت، پای احساسم، کشد تا عالم مستی

به حسرتها، نظر بر خالی ِ خُم میکنم باز آ

 

نسیمت گر بیامیزد به یادِ غربت اندودم

ندارم شک که ترک هر تالم میکنم باز آ

پیراهن گل پوش به هر بوته در این باغ

 

یک جرعه نگاهِ سبز شاید غزلی هست

شاید هدفِ اهل دل ِ یک محلی هست

 

بر سادگی ظاهر کس، چشم ببندید

صد لایه در او خفته امید و املی هست

 

کشتی که شناور شده بر آب و تو بینی

یک نیمه اش آن زیر بدان حد اقلی هست

 

گردن مکش ایدوست به یک چاله ضعیفی!

هشدار که در زیر دو پایت گسلی هست

 

کج میرود ار راه،  به مقصد برسد راست

انکار ِ هدف نیست اگر پای شلی هست

 

تلخ از چه کنی کام،  گوارای وجودت

بر چشمه ی شفاف، بدان "دل" مثلی هست

 

پیراهن گل پوش به هر بوته در این باغ

در باور زنبور، به گلها عسلی هست

 

تبسم یعنی: خلق یک معجزه در بُعد کسی

یاد یک "خاطره" ابعاد مرا می پوشد

 

کودکی را دیدم

 

سر یک  کوچه که گریان میرفت

 

علت گریه از او پرسیدم…

 

فهمیدم ...

 

سر  بازیگوشی

 

پسرک، پولی را

 

که بدان می باییست

 

از قضا تکه پنیری بخرد گم کرده!

 

هیچ طرحی به صمیمیت  آن اشک نبود

 

پشت هر قطره گمانم عددی واهمه بود

 

لمس این حادثه کافیست بگویم:پسرم

!

تو چه خوش اقبالی!

 

و چه خوشحالم که:

 

باخبر نیست کس از پول تو الا که خودم!

 

من در آنجا دیدم

 

که تبسم یعنی:

 

خلق یک معجزه در بُعد کسی

 

بعدها فهمیدم

 

که پس از مادر او

 

پدرش همسر دیگر دارد!

 

گسست محتوا

لباس کهنه ی شعرم غمی نو در بغل دارد
نمی بایدغم قالب، به سبکی که غزل دارد

لباس فاخر معنی به اندام سخن زیبد
طراوت خیزد از فکری که ذوقی ماحصل دارد

گسست محتوا را در سواد صفحه می بینم
امیدِ مو ندارد کس، طبیبی گر کچل دارد!

نه هر"نو" تازه گرداند ضمیر طبع مشتاقان
شراب کهنه تاثیری فزونتر از عسل دارد!

به وادی سخن باید "عمل آموز" می بودن
که روگردان نمیگردد به دل هر کس امل دارد

بنای فکر خود جانا تو وقف استواری کن
نباید خانه ای سازی که در زیرش گسل دارد

هنر، بیگانه از درک مخاطب "هیچ" میباشد
دریغا شعر مستحکم دریغا بد بدل دارد

به شعرم رخنه ها دارد غم خاموشی مردم
نگوییدم: مگو عاکف! خطرها محتمل دارد

کجا لنگر فکندی شادمانی!

غم و شادی ز هم بگسسته باشد
نصیب ما غم ِ پیوسته باشد

در ِ شادی به جمعی باز، لیکن
به خلقی مرز غم بشکسته باشد

«تب رویش» توقف کرده در گل
به باغ انگار بلبل خسته باشد

کجا لنگر فکندی شادمانی!
به انفاس تو دلها بسته باشد

یکی "بالانشین" و  امر دارد 

یکی در "فقر"، او برجسته باشد

يکی گردن نهد بر هرچه بيند
یکی در گردنه سردسته باشد!

به خلقی تکه نان در سفره مرغ است
به ایشان دانه ارزن پسته باشد

به بیش از نیم ِ ملت این مصیبت
و جمعی از مصیبت رسته باشد

شتابان می رود عمر گرانم
ولی اسب مراد آهسته باشد!

از شغالان نرَمد شیر خوش اندام تو بس

آشیان در دل ما کرده وطن نام تو بس!
به تلاطم شده اهریمن از آرام تو بس

نحسی سیزده را ضرب ِ صد ار بشماریم
میشود فهم چنین کرد که: آلام تو بس

ای گران وصله ی جانم که بزرگی و سترگ!
چون شکر باد ز "فرهنگ وفا" کام تو بس

سفلگان با تو مروت ننمودند ای خاک!
از شغالان نرَمد شیر خوش اندام تو بس

"آریوبرزن ِ" نام آورت ای خاک کجاست؟
به فرومایه دهد درس ز اقدام تو بس

حد پامیر تو را با مژه روبیم به غرب
از پلیدی بزداییم کف و بام تو بس

از خرافات و پلشتی به میان، فاصله شد
ما گره خورده به خویشیم ز الهام تو بس...

******************
تقدیم به همه ی آنانی که وجودشان از مهر ایران لبریز است و منشاء آشفتگی آنرا میشناسند.

صفحه پرداز ازل مژده دهد بر همگان

دامن سبز بهاران، به غم آلوده مباد

تا بُوَد  واژه ی اندوه، دل آسوده مباد

 

صفحه پرداز ازل مژده دهد بر همگان

تا که مهر است روا، طبع تو فرسوده مباد

 

آيه ی رويش ِ گل از دل بلبل جاريست

جز ارادت، سخنی هیچ به محدوده مباد

 

هر کجا  پیرهن ِ گل به تن آراید و،" سنگ"

در تکاپوی بهار عنصر مطروده مباد

 

در رگ رود زمان گشته شناور سرما

دی رَوَد بهمن و اسفند که بیهوده مباد

 

"غم"گذاریم بدین آمد و شد، تا "لبخند"

عمر ِ چون سلسله را حلقه ی مفقوده مباد...

آرزو می پرورانم ...--مستِ مینا--می توان جلگه شدن

آرزو می پرورانم...

گریه را در پای دشمن ریختم دیگر نماند
از کیان فرهی خاکم مگر بر سر نماند

سینه  چاکی  را چنان وسعت بدادم از جنون
در کتاب مخلصی شاید چو من چاکر نماند

شادمانی وطن را ظلمت غم بر گرفت
تاک ما خشکیده شد هم ساقی و ساغر نماند

بوسه بر دست سفیر غم زنم از بخت بد
بد به حالم در نگاهم فرق مس با زر نماند

آنچه خود دارم به ویرانی کشم با دست خود
آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند

بر سیاهی دل گشودم رخت بر بست از میان
خور ازین اندوه، بگرفتست شاید در(1)نماند

دشمنم در حیرت است از جانفشانی کردنم
بهتر از من شاید او را هیچ در باور نماند

آنکه تا دیروز رهزن بود و دزدی می نمود
ملک یزدان در امان از او ولی آخر نماند

---------------------------------------
(۱) در گرفتن= آتش گرفتن

 

مستِ مینا

گرچه ساکت بود شب با جلگه، شبنم ماند از او
بر حریر چهره ی گل، یک کمی نم ماند از او

خلوت دیشب پر از راز شکفتن بود عجب
در کتاب حس من تفسیر محکم ماند از او

«شهر» خواب آلوده است دیگر نمی خیزد سروش
حال بغض اندود ما را اشک مرحم ماند از او

فاش می خواند چکاوک نوبت دی سر رسید
فرصت بهمن گذشت و توده ی غم ماند از او

مستِ مینا را چه حاجت کهنه گردد تا که مِی
تازه شد دلبستگیها رنگ عالم ماند از او

دفتر مشق ِ شبِ ما خط خورَد با کلک او
حاضرم در مکتب درسی که همدم ماند از او ...

ــــــــــــــــــــــ

"واژه" احساس مرا مزمزه میکرد
قلم میدانست
که سیاهی درون از بدی باطن نیست
پاره ی پاکت سیگار
کفایت میکرد
تا که بالغ بشود کودک شعرم شاید
چه بسا یک غزلی زاده شود
می توان برگ گلی را چو کتابی فهمید
می توان جلگه شدن آن طرف رود خیال
میتوان دخترکی بود
که کاکل بسپارد به نسیم
می توان بادکنک داد
به دست پسری سر به هوا
می توان...
می توان اینهمه را رنگ تجسم بخشید

 

 

نزدیکتر از من به من !

در قفس گم شده احساس پریدن

شاید

آسمان تشنه پرهای کبوتر باشد

اندکی مکث بپاشید به فریاد سکوت

ضربان نفس چلچله پژمرده

مراقب باشیم

نسخه گنج رهایی ننویسد کرکس

خبر آورده کلاغی که:

سیاهی زیباست!

و قناری

نقطه ی وسوسه ی انسانهاست!

"جغد" اندرز دهد نسل چکاوکها را

که غزل را به عزا بفروشند

روبهی خطبه ی بیچارگی انسان را

چه وقیحانه تلفظ میکرد

فکر میکرد که سر منشاء نیکی  ها اوست

و وقیحانه تصور میکرد

که بلاواسطه نزدیکتر از من به من است!

پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو

بخند! «آیینه» میگیرد دلش از اضطراب تو
سکوت واژه لبریز از نگاه بی حساب تو

شکیبایی نمیجویم من از چشم بلا جویت
که بشکسته سر طفلِ سوالم از جواب تو

به همت واژگون بنما بنای غصه اندوزی
که بر خواهد فکند از رخ مصادیق نقاب تو

مکش پای غم آلود خیال بد بدین موقف
که رنجان میشود از مس، طلای نابِ ناب تو

تبسم هدیه از دل کن به آیینه، ببخشاید
دو چندانت که بگریزد به خندیدن عذاب تو

زمام کار خود را گر به دستان غم اندازی
نه بر آباده رحم آرد نه حتی بر خراب تو

تب شعرم فرو بنشسته می دانم که می دانی
پر از شعرم که شور آرَد به ابیات کتاب تو

بکوش عاکف که بگریزی ازین مهمان ترس آور
بیابان می شود با او، زمین غرق آب تو

"ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم"

من از تاریخ «پامیر»م من از نسل دماوندم
من از بلخ و بدخشانم من از شهر سمرقندم

من از تاریخ می آیم هزاران ساله گردیدم
دلم خوش زان شود روزی که باید بگسلم بندم

«سهند» آرزوی من تب «دوشنبه» می گیرد
کجا منزل دهم آسان ستیغ کوه الوندم

به خوابِ طفل ِ«کولاب»م زمستان ذوب شود فردا
که دست افشان شود با من به بزم پاک پیوندم

نشان خاک خوارزم از بخارا کرده شیرازم
به یاد شهر تبریزم چه دلتنگ است «میمند»م

بسوی بامیان باشد نگاه "خارغ" از شرقم
به سمت بیستون آری دل از عشق تو آکندم

ز جوی مولیان راهیست تا اروند پر آبم
ز آمو پر کشد غربت به یک کارون لبخندم

چو بر سرچشمه بگذارم قدم،آهسته میگویم
به اصل شاخه آویزم ثباتِ سعی و سوگندم

سزای میهن پاکم نباشد تکه گردیدن
پس ازاین،بار همت را به یک مقصود میبندم

زلف تو جان عطا کند بر کلمات شانه ام

شاعر شهر چشمتم وقف تو شد ترانه ام
پنجره ای گشا به من طالب یک نشانه ام


کوچه پر از اقاقی و نسترن و بنفشه است
جانب مهربانی حس تو من روانه ام


بوی وصال میرسد از نفس نسیم اگر
بهر اقامتم پر از رابطه و بهانه ام


قافله ی امید اگر پا بنهد به خاک من
شک نکنم ز برکتش سبز و پر از جوانه ام


پنجه به ساز عشق تو چنگ زند عزیز من!
زلف تو جان عطا کند بر کلمات شانه ام


سبزتر از امید من رنگ نگاه نافذت
جنگل با صفا شوم لطف کنی به دانه ام


خوشدل اگر چو عاکفی شک منما که عاقبت
پر شود از سخاوتش بذر قدم به خانه ام

5 قطعه شعر گونه

ای پادشه سلسله ی عشق کجایی
در تاب و تب لطف توام تا که بیایی

دستان شبم موی سحر بافته شاید
پیچیدگی راز، به یک حرف گشایی

چشمم شده آیینه ی مهتاب و ستاره
دستان تو بخشیده بر این دیده غنایی

در گسترهء بیکسی ام جز تو کسی نیست
از عشق تو امید کند نشو و نمایی

بنیان دلم محکم از اینست که با عشق
چون کوه شوم ثابت و سرسخت بنایی...

                *******

همسایه ی لبخند توام قسمت من کو
با طایفه ی لطف توام نسبت من کو

کو سهم من از مهر تو، از حس سخاوت
زان مکنت بی حد توام خلعت من کو

سرمایه ی من نیست مگر باغ امیدی
با دست خزان ریخته آن ثروت من کو

ای آنکه زبانم نبود با تو برایر!
همدردی تو در جهت رغبت من کو

بی فاصله ام با تو،چه دورم ز تو اما
با قافله ی عشق بگو وصلت من کو

تب کرده ز لبخند تو از روی تو میرم
فردا نشود طرح کنی تربت من کو...

          ******

پشت پرچین سوالم
نه جوابی دیدم
نه کتابی که
تقلب بشود از رویش!
به نبوغم چه جوابی بدهم
می فهمد:
میوه ی کال
تب زرد رسیدن دارد
سایه ها
محو سیاهی شب وهم آلود
خواب خورشید طلایی بینند
و چه اندازه عجيب است:
که با چشم سراسر بسته
راه سرچشمه بجوییم
ولی دشوار است
حکمت چشم
به «بستن» نه،
به «دیدن» باشد

            *****

بیهوده گذشت عمر و غافل گشتیم
بر کشته ی وقتِ رفته،قاتل گشتیم
بر حول مدار ِ روز و شب، تکراری
قربانی چرخ ِ دور باطل گشتیم
           *****
ای آنکه گنه نکرده بر سر کوبی!
در سینه فغان و در دلت آشوبی
شادی ز چه رو نیاوری در کارَت
با غصه چه سازی از خودت مغلوبی

خصم در ماست پی دشمن جعلی نرویم

ساعتم گور زمان است:

ساعتم پر شده از ثانیه هایی
که پر از دلتنگیست
عقربکهای زمان
ریخته در حجم نگاهم اما
بغض انباشته ام
حس مرا می شکند
در کجا مانده ام از
ثانیه ها بر جا من
ساعتم گور زمان است
و من شمع مزار
دلم از سوختنم میگیرد
کاش باران برسد
تا نرسد آخر کار
 

(خصم در ماست پی دشمن جعلی نرویم)

سايه افکنده به ما ترس،مراقب باشيم
همدلی باخته است رنگ، مواظب باشيم

سست بنیان شده افسوس چرا پیمانها
اندکی مضطرب از بسط مصایب باشیم

نگسلیم آنهمه پیوند، مبارک نبوَد
هوشیار از هدف و سعی اجانب باشیم

خصم در ماست پی دشمن جعلی نرویم
همت ایدوست به تصحیح معایب باشیم

دوستی میوه دهد خار چرا کشت کنیم
مِهرورزیست هدف،شخص مناسب باشیم...

چشمان سبز من، آمین! برای تو

دستم به دامنت گلچین برای تو
یک شاخه اطلسی آذین برای تو


بوی سخاوت از صد غنچه میرسد
سازم ز دست خود پرچین برای تو


آغوش تشنه ام سیر از نگاه تو
یک خوشه خنده کن پروین برای تو


یک جلگه آرزو سبز از تو می شود
دل با تو میشود بی کین برای تو


جسمم شناورست در موج روح من
هم آن بپای تو، هم این برای تو


ویران کند مرا شهر دو چشم تو
چشمان سبز من، آمین! برای تو


گر باغبان شود عاکف، گذر نما
کین سایه سرو من بالین برای تو

بی تو یک دشت کتاب از ورقی ارزانتر

با تو مفهوم نگاهم ابدی خواهد بود
با تو قد خم من سرو قدی خواهد بود

بی تو محصول سفر، صفر مدور باشد
با تو جمع من و تو، یک عددی خواهد بود

با تو مرغوبترین حس جهان نزدیک است
بی تو احساس من از جنس بدی خواهد بود

بی تو یک دشت کتاب از ورقی ارزانتر
با تو لبخند، گرانتر سندی خواهد بود

بی تو  از خوشه مهتاب ندارم سهمی
با تو آغوش فراخم سبدی خواهد بود

بی تو یعنی به خود حتی نتوانم برسم
با تو بر من به رسیدن مددی خواهد بود

بی تو عاکف چه نهد پای به زنجیر مراد
با تو تا مرز جنونم رصدی خواهد بود

حادثه

 

یک حادثه بود"آمدن"،"رفتن" نه
همسایهء شیشه سنگ ،بشکستن نه

این کاسه اگر ز آلیاژ سختی ست
دل کندن از آن شود و دل بستن نه

زندگی----عشق پرواز بلندیست...

زندگی نیست مگر درک برابر از هم
زندگی شاخه ی بیدیست که با سایه هدف میبخشد
زندگی رد قدمهای کبوتر در باغ
یا چناریست که لک لک روزی
طرح برپایی یک لانه بر آن می ریزد
زندگی شاید هم
قدمی پیشتر از ما برود
ما بکوشیم که در رایحه اش
خویشتن خویش شناور سازیم
زندگی فاصله ای هیچ ندارد با ما
یک قدم برداریم
و به آغوش فراخ
با تمامیت این واژه صمیمی باشیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق پرواز بلندیست...

آسمان" جای قشنگیست کبوتر باشیم
"عشق" پرواز بلندیست بیا پر باشیم

"دشت" گهواره ی سبزیست قدم بگذاریم
"باغ" از رایحه لبریز ، معطر باشیم

"گوش"،آشوبِ ِچکاوک، بنشاند در دل
"رنگ" زیباست،چو پروانه مصور باشیم

"بذر" پاشیم ز لبخند که غم بگریزد
مرگِ شادی رسد از غصه مکدر باشیم

دست یابیم به اندام عروسی چون عشق
"مِهر"را مشق چو گلواژه ی دفتر باشیم

"زندگی" حس عجیبیست ولی شیرین است
عشق فصلی ست که ما شور سراسر باشیم

"وقت" تنگ است درنگ از چه نمایی عاکف!
عشق شد مقصد اگر، نقطه ی آخر باشیم

خون غزل...قصيده ام به انتها رسد

خون غزل به پای من،گر ننویسم اش دمی
بر تن لاله میشود خشک چنانکه شبنمی

من به غزل سپرده ام دفتر زندگانی ام
گنج نهفته است و هم حس مرا چو محرمی

قابِِ ِدو صد ترانه شداین صدفِ میان پُرم
قطره بُوَد که در دلش خفته بزرگ عالمی

بار فراق و جور غم،دوش غزل چه میکشد
این همه از توکل و صبر شود چو مرهمی

ای غزل از تو پر شود ظرف تهی جسم من
یاد تو زنده می کند شادی و وجد آدمی

اوج ِ سکوت ما شود پر ز حضور مقدمت
مونس خلوتِ دل و در شب ِ من تو همدمی

طعم تغزل عاکفا میل ارادت آورد
در خُم عشق رفته را غم نرساندش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصيده ام به انتها رسد ...

بهانه کرده است دلم که سر به آستان نهم
به راه يار اگر شود نه جسم بلکه جان نهم

تمام هستی ام به کف،به دوش خانه ميکشم
که پا به کوی عاشقی نفس نفس زنان نهم

قصيده ام به انتها رسد ولی، ارادتم
چنان که بود ابتدا، در انتها چنان نهم

به استخاره بسته ام کتاب پیر بخت خود
دهد مراد من اگر به گود، پا جوان نهم

سکوت را شکسته ام به افتخار چشم خود
به جاده ی ریا مرا چه حاجتست زبان نهم

غزل قصیده مثنوی به هر چه سبک شعر نو
تمام ِ حس عاشقی، گران نه، رایگان نهم...

وحشی دل---پیراهن گل

آینه تب میکند از دیدنت
مست کند غنچه ز بوییدنت

باغ پر از حس حضورت شود
ظلمت من زنده به نورت شود

چون صدف از عشق تو پر میشوی
خود نه صدف بلکه چو دُر میشوی

حس طراوت دهدم یاد تو
جانب شیرین شده فرهاد تو

میطلبم تا تو به بالین من
پای گذاری همه آیین من!

تشنه ی یک جرعه کلام توام
تب زده از آتش خام توام

وحشی دل از تو فقط رام شد
موج به آخر شد و آرام شد

سبز چو زیتون شوم از یاد تو
عاشق مجنون شوم از یاد تو

نیست مرا جز به وصالت هدف
در هدف خویش منم جان به کف...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در تب خاطره می سوخت قناری در باغ،

و شکوفه به تن شاخه
 
لباسی شده بود.

باد پیراهن گل را  ز  تن سیب ربود

بستر خاک

چنان برف، سفید

و چنان فرش پر از

طرح  بهشتی شده بود

سبزه در متن چمن
 
زمزمه میکرد کبوترها را

قبله ی رود
 
شناور شده در جلگه سبز

برف اگر در سبلان آب نگردد شاید

دل هر رهگذری آب شود در گیلان