غنچه لب بسته اگر...--- رويایت در آغوشم شکوفه ميدهد
کوچه مدهوش گل یاس و گل نسترن است
مخمل سبز در اندام و بساط چمن است
هر کجا بنگری از کاکل و سنبل اثری
از طراوت به عروس گل عجب پیرهن است
جشن شادیست در این کنگره ی سبز بهار
قمری و فاخته هم عضو چنین انجمن است
هر ورق پاره که بینی چو کتابی باز است
غنچه لب بسته اگر،باز در او صد دهن است
به تکامل برسد رُود، رَوَد بر دریا
چشمه در مقصد خود پای به شیب دمن است
به شتاب از بر ِما می گذرد عمر، و لیک
این توالی به جهان،نیکی رسم کهن است
هر کجا تجربه کردی مزه ی سبز بهار!
دلت عاکف ! بخدا در فورانِ ِ وطن است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستانم جوانه میزند
در مهربانی شانه هایت
و رويایت در آغوشم شکوفه ميدهد
جنس گرمای تو غريب است
چنان بادی که گیسوان مجنون تر بید
از آن به رقص است
دلم از "رقص" و " لرز" و " تب" تسخير شده است
چشمانت هر دريايی را در خود فرو ميبرد
و هیچ حلاوتی گواراتر از این نیست که تو :
خنده را بر لبانت نقاشی کنی
مغرور بازیگوش من!
تمام فضیلتها در حس غرور ناپدید میشوند
آنچنانکه چشمه ها در رود،
رودها در دریا
و دریاها در اقیانوس
براستی چشمان تو !
هر خروشی را در خود، آرام میکند.