شبِ فُرقتم گران و نگران ِ صبر اندک
این غزل را تقدیم میکنم به دو نفر از عزیزان گلم که جای خالی اونا رو دوستان هر آن احساس میکنند و این دو دوست مهربان کسی نیست جز « کیمیاگر» و « شاپری»که عزیز همه ی ما هستند.امیدوارم با بلندنظری خودشان به نگرانیها و انتظار دوستاشون پایان دهند و بنده ی حقیر هم چشم به راه می مونم تا بعد از پست این دو دوست گرانقدرپست بعدیمو تقدیم کنم.
آرزومند حضور سبزتان---عاکف
خبر از تو من ندارم نکند سفر نمودی
نکند ز گلشن دل، دلکم گذر نمودی
بگذشت عمری و من به در است دیدگانم
نکند نشنانم ایدل ز سرت بدر نمودی
گذرد نسیم ِ عمرم ز کویرِ نامرادی
نه مراد سویم آمد نه به من نظر نمودی
ز لبی که قند ریزد نسزد که غم بخیزد
تو مبر ز یادم آندم که دلم شکر نمودی
به فغان فتاده ام من ز چه رو ننالم از دل
که تو مرده صاحبم را ز بن اش زبَر نمودی
نکند ز مِهر مژگان رسدت به پا گزندی
که طریق مهرورزی، تو بلا اثر نمودی
بگرفته روی ماه و بشکسته جام ما را
ز چه رو ز جامم ایدل تو برون قمر نمودی
شبِ فُرقتم گران و نگران ِ صبر اندک
چه کنم به سیل اشکم شب من سحر نمودی
چه کند شکایت عاکف، ز تو دل اگر شکستی
به که شکوه آرد از تو چو به دل شرر نمودی